سلامت نفس
روزي شهيد بهشتي از كميته استقبال تهران به پاريس زنگ زده و گفتند: براي ورود امام برنامههايي تنظيم شده، به امام بگوييد كه فرودگاه را فرش ميكنيم، چراغاني ميكنيم، فاصله فرودگاه تا بهشت زهرا را با هليكوپتر ميرويم و ...
وقتي خدمت امام مطالب را گفتم. پس از استماع دقيق كه عادت هميشگي ايشان بود كه سخن طرف مقابل را به دقت گوش كنند و آنگاه جواب گويند، با همان قاطعيت و صراحت خاص خود فرمودند: برو به آقايان بگو، مگر ميخواهند كوروش را وارد ايران كنند! ابداً اين كارها لازم نيست. يك طلبه از ايران خارج شده و همان طلبه به ايران باز ميگردد. من ميخواهم در ميان امتم باشم و همراه آنان بروم ولو پايمال شوم.
نقل از حجت الاسلام فردوسيپور، سيره آفتاب
احترام به پدر
يك بار پس از ملاقات من با حضرت امام در جماران، يكي از مسئولان مملكتي براي انجام كاري به خدمت امام رسيد. همراه او پدر مسنش نيز حضور داشت.
پس از اينكه وي از خدمت امام بازگشت، گفت: وقتي ميخواستم به حضور امام برسم، من جلو افتاده بودم و پدرم را دنبال خود ميبردم. پس از تشرف، پدرم را به امام معرفي كردم. امام نگاهي كردند و فرمودند: اين آقا پدر شما هستند؟ پس چرا جلوتر از وي راه افتادهايد و وارد شديد؟
ببينيد امام چقدر دقيق بودند! فردي با اين همه دلمشغولي، از يك مساله اخلاقي نيز غافل نميماند.
حجت الاسلام جمي، پابهپاي آفتاب، ج3
حلم و گذشت
روزی در اصفهان شیخ جعفر کاشف الغطا که از علمای بزرگ اسلام است، پولی را در بین فقرا تقسیم کرد و پس از پایان کار به نماز ایستاد. یکی از سادات فقیر خبردار شد، به سرعت خود را به شیخ جعفر رسانید و در بین دو نماز گفت: مال جدم را به من بده. شیخ فرمود: دیر آمدی و دیگر چیزی باقی نمانده است که به تو بدهم. سید خشمگین شد و آب دهان خود را بر محاسن مبارک شیخ انداخت. شیخ جعفر از محراب برخاست و دامن خود را گرفت و در بین صفوف نمازگزاران حرکت کرد و فرمود: هر که به شیخ علاقه دارد کمک کند. مردم هم دامن شیخ را پر از پول کردند. شیخ پولها را به آن سید داد و بعد از آن به نماز عصر ایستاد.
زیبائیهای اخلاق، محمدرضا اکبری
تواضع و فروتنی علامه طباطبایی
روزی در اصفهان شیخ جعفر کاشف الغطا که از علمای بزرگ اسلام است، پولی را در بین فقرا تقسیم کرد و پس از پایان کار به نماز ایستاد. یکی از سادات فقیر خبردار شد، به سرعت خود را به شیخ جعفر رسانید و در بین دو نماز گفت: مال جدم را به من بده. شیخ فرمود: دیر آمدی و دیگر چیزی باقی نمانده است که به تو بدهم. سید خشمگین شد و آب دهان خود را بر محاسن مبارک شیخ انداخت. شیخ جعفر از محراب برخاست و دامن خود را گرفت و در بین صفوف نمازگزاران حرکت کرد و فرمود: هر که به شیخ علاقه دارد کمک کند. مردم هم دامن شیخ را پر از پول کردند. شیخ پولها را به آن سید داد و بعد از آن به نماز عصر ایستاد.
زیبائیهای اخلاق، محمدرضا اکبری
پیامبر اسلام(ص): اسلام حقیقتی است برهنه، لباسش حیاست، زیورش وقار، میوهاش کارهای نیک و شایسته و ستوناش تقوی و پرهیزگاری است و بنیاد آن دوستی خاندان ماست.
امام علی(ع): سه چیز است که هر کس با یکی از آنها به سوی خدا برود، خدا بهشت را بر او واجب گرداند: انفاق و بخشش در حالی که محتاج و نیازمند است، با مردم گشادهرویی کردن و از جانب خود انصاف را رعایت کردن.
حضرت زهرا(س): وای بر زنی که همسرش را به خشم آورد و خوشبخت آن زنی که همسرش از او راضی باشد.
امام حسن(ع): در کیفر گناه شتاب مکن و راهی برای پوزش باقی بگذار.
امام حسین(ع): کسی که خشنودی مردم را با آنچه خشم خدا در آن است بطلبد، خدا او را به مردم واگذار کند.
امام سجاد(ع): کسی که خود را محتاج خدا بداند و متکی به او باشد، خدا مردم را محتاج به او میکند.
امام باقر(ع): کمال و بلکه همه کمال انسانیت در سه چیز است: فهم و درک دینی یافتن، شکیبایی بر مصیبت و رخداد ناخوشایند و اندازه نگهداشتن در امور معاش و زندگی.
امام صادق(ع): خدای باریتعالی ایمان را بر هفت مرتبه بنا نهاده است: نیکی، راستگویی، یقین، رضا، وفا، علم و بردباری.
امام موسی کاظم(ع): کسی که نیتش خوب باشد، روزیاش بیشتر میشود.
امام رضا(ع): صدقه بلای قطعی را از صدقه دهنده دور میکند.
امام جواد(ع): متکی بودن به خدای متعال، قیمت همه چیز گرانقدر و نردبان هر مقام بلندی است.
امام هادی(ع): ناخشنودی پدر و مادر باعث کمبود در زندگی میشود و به خواری میانجامد.
امام حسن عسکری(ع): از مراتب تواضع و فروتنی اینست که به هر کس برخورد میکنی، سلام نمایی و در جای پایین مجلس بنشینی.
امام زمان(عج): هر یک از شما باید به آنچه که او را به محبت ما نزدیک میسازد عمل نماید، و از نزدیکی به آنچه مورد پسند ما نیست و ما را خشمناک میسازد دوری جوید.
نعمت ولايت از بزرگترين رحمتها و نعمتهاي الهي است. ولايت، ضامن اجرايي اسلام در اصول و فروع است. كتاب به تنهايي ضامن جلوگيري از حوادث ناگوار در جامعهي مسلمبن نيست. بعد از رحلت پيامبر گرامي، با وجود كتاب آن حوادث رخ داد. كتاب احتياج به صاحب و مفسّر و متولي دارد و اين عترت پيامبر بودند كه صاحبان و مفسّران كتاب خدا محسوب ميشدند. فهم كتاب از خصايص عترت و مقام ولايت است. فهم كتاب، فهم لغات و عبارات نيست، فهمِ جنبهي ادبي جملات نيست. درك حقيقت كتاب، مخصوص صاحبان كتاب؛ يعني وُلات معصوم است. استدلالات و سخنان ائمه از سنخ استدلالات و حرفهاي متفكران و انديشمندان نيست، نور و رشد و كمالِ محض است.
كساني كه در اصول و فروع از ولايت كنارهگيري كردند، از اسلام دور و از حقايق آن تهي گشتند. اهلبيت معدن حكمت و علماند. و اين دستگاه شيعه است كه وليّ تربيت ميكند. برنامهي شيعه، انسانها را به حركت در ميآورد. رضاي وليّا... در پيشرفت و حركت ما به سوي انسانيت است. ائمه دست انسانها را ميگيرند و بسوي هدايت و مبداء نور ميبرند. و معناي هدايت اينست كه بشر از ظلمتهايي كه دارد، از پستيهايي كه گرفتار آن است، رها شود و بسوي نور راه پيدا كند.
ما گرچه به آن واقعيتي كه انبيا و اوليا داشتند نميرسيم، ولي ميتوانيم به آن سمت حركت كنيم. اگر مالك هواي نفس شديد، قدرت تشخيص پيدا ميكنيد. اگر مالك هواي نفس شديد، بدون تعلّم به حقيقت علم كه نور است، نائل ميشويد.
راه ائمه و مكتب اهلبيت راه بندگي خداست، راه صدق و صفا و تهجّد و دعاست، راه رستگاري و فلاح است.
نردبان آسمان، تدوين از اكبر اسدي
چشمهايشان بيشتر بهسوي زمين نگاه ميكرد، به كسي خيره نميشد و نگاه كردني بيش از چند لحظه نداشت. دائماً در فكر بود و اكثر اوقات ساكت. جز در ضرورت حرف نميزد. سخن نميگفت مگر در جايي كه اميد ثواب در آن بود. هرگز از امور دنيا ترس و اضطراب نداشت. حق را ياري ميكرد هر چند به ضرر او و اصحابش باشد. با فقرا همغذا و همنشين ميشد. با فقير و غني يكسان مصافحه میکرد. به هر كس ميرسيد سلام ميكرد، چه توانگر، چه درويش و چه كوچك و چه بزرگ. در ظلمي كه به او ميشد، در مقام انتقام برنميآمد مگر آنكه محارم خدا هتك شود كه در اين صورت خشم ميكرد و خشمش هم براي خدا بود. ميفرمود بهترين شما، خوشاخلاقترين شماست. هنگام سخن گفتن تبسم ميكرد و با مردم شوخي ميكرد. بلند نميشد و نمينشست مگر به ياد خدا. چنانكه مشغول نماز بود و كسي در كنارش مينشست، نماز خود را تخفيف ميداد. هنگامي كه چيزي او را محزون مي ساخت، با روزه گرفتن و نماز خواندن بر رفع آن استعانت مي جست. به اصحاب خويش ميفرمود: سَرِ عقل پس از ايمان، مداراي با مردم است و ميگفت: واي بر كساني كه دنيا را بوسيله دين ميربايند.
سنن النبي، علامه طباطبايي، ترجمه حسين استاد ولي
قاضي: پروردگار متعال
شاكي: محمد بن عبدا... (ص)
مجرم: امت رسول ا... (ص)
جرم: مهجور داشتن قرآن كريم
طرح شكايت: «يا رَبّ اِنَّ قَومِی اتَّخَذُوا هذَا القُرآنَ مَهجوُراًَ» (فرقان/30)
«پروردگارا! قوم من اين قرآن را رها کردند.»
شهود: «اَلسِنَتُهُم و اَيديهِم و اَرجُلُهُم» (نور/24)
«زبانهايشان و دستهايشان و پاهايشان»
حضار دادگاه: وجدان شما
قيامت بر پا شده است و در مكانهاي متعددي از اعمال انسانها سوال ميشود و اين جا جايگاهي است كه امتها بايد در مقابل دعوت پيامبران خود، جوابگو باشند.
ناگهان پيامبر اسلام (ص) داد سخن ميدهد و از امـت خود شكوه ميكند...
او از چه شكايت دارد؟ آيا از ستمهايي كه بر خودش رفته؟! يا از ترك دستورات و اوامرش؟! و يا ....
نه، او از چيز ديگري شكايت ميكند كه ريشهي همه بديهاي گفته شده و نشده است و آن «وانهادن و ترك كردن و عمل نكردن به قرآن است».
چرا با قرآني كه شفا و حكمت براي مؤمنان (اسراء/82) بشارت براي مسلمين (نحل/89) و موعظه براي متقين (آل عمران/138) و براي ساختن و هدايت انسانهاست، به اين گونه رفتار ميكنيم؟!
الر، آنست آیات کتاب روشنگر(1) همانا ما آن را قرآنی عربی نازل کردیم، باشد که بیندیشید(2) ما با این قرآن که به تو وحی کردیم بهترین داستان را بازگو میکنیم، در حالی که تو پیش از آن، از بیخبران بودی(3)
نکتهها و پیامها:
1ـ قرآن که خود معجزه و انواع معجزات علمی، عینی و تاریخی در آن آمده، از همین الفبای عادی است که در گفتگوی شما بهکار میرود.
2ـ قرآن تنها کتابی برای تلاوت، تبرّک و حفظ نیست، بلکه وسیلهی تعقل و رشد بشر است.
3ـ قصه و داستان در تربیت انسان سهم بسزایی دارد. شاید یکی از دلایل اثرگذاری قصه و داستان بر روی انسان تمایل قلبی او به داستان باشد. معمولاً کتابهای تاریخی و آثار داستانی در طول تاریخ فرهنگ بشری رونق خاصی داشته و قابل فهم و درک برای اکثر مردم بوده است، در حالی که مباحث استدلالی و عقلانی را گروه اندکی پیگیری میکردهاند.
4ـ تفاوت داستانهای قرآن با سایر داستانها: قصهگو خداوند است، هدفدار است، حق است نه خیال، بر اساس علم است نه گمان، وسیلهی تفکر است نه تخدیر، وسیلهی عبرت است نه تفریح و سرگرمی.
5ـ داستان حضرت یوسف، «احسن القصص» است، زیرا: در این داستان، جهاد با نفس که بزرگترین جهاد است، مطرح میشود، قهرمان داستان نوجوانی است که تمام کمالات انسانی را در خود دارد.(صبر و ایمان، تقوی، عفاف، امانت، حکمت، عفو احسان)، تمام چهرههای داستان، خوش عاقبت میشوند. مثلاً یوسف به حکومت میرسد، برادران توبه میکنند، پدر بینایی خود را بهدست میآورد، کشور قحطیزده نجات مییابد و دلتنگیها و حسادتها به وصال و محبت تبدیل میشود. در این داستان مجموعهای از اضداد در کنار هم طرح شدهاند: فراق و وصال، غم و شادی، قحطی و پرمحصولی، وفاداری و جفاکاری، چاه و کاخ، فقر و غنا، بردگی و سلطنت.
انس با قرآن، معرفت اسلامی را در ذهن ما قویتر و عمیقتر میکند. بدبختی جوامع اسلامی، به خاطر دوری از قرآن و حقایق و معارف آن است. آن کسانی از مسلمانان که معانی قرآن را نمیفهمند و با آن انس ندارند، وضعشان معلوم است. حتی کسانی هم که زبان قرآن، زبان آنهاست و آن را میفهمند، به خاطر عدم تدبّر در آیات قرآن، با حقایق قرآنی آشنا نمیشوند و انس نمیگیرند. چون مسلمين در آیات قرآن توجه و تنبّه و تدبّر نمیکنند؛ لذا کشورهای اسلامی عقب ماندهاند.
انس با قرآن، یعنی قرآن را خواندن و باز خواندن و باز خواندن و در مفاهیم قرآنی تدبّر کردن و آنها را فهمیدن، فارسی زبانها میتوانند از ترجمه قرآن استفاده کنند و کلمات قرآنی را به طور تقریب بفهمند و مضامین آیات قرآن را دریابند و در آنها فکر و تامل کنند.
چه شبي است امشب خدايا! اين بنده تو هيچگاه اينقدر بيتاب نبوده است. اين دل و دست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده است. اين اشك اينقدر مدام نباريده است. چه كند علي با اين همه تنهايي!
اي خدا در سوگ پيامآور تو كه سختترين مصيبت عالم بود، دلم به فاطمه خوش بود. ميگفتم: گلي از آن گلستان در اين گلخانه يادگار هست. اما اكنون چه بگويم؟! اينهمه تنهايي را كجا ببرم؟ اين همه اندوه را با كه قسمت كنم؟
اي خدا چقدر خوب بود اين زن! چقدر محجوب بود! چقدر مهربان بود! چقدر صبور بود!
گاهي احساس ميكردم كه فاطمه اصلاً دل ندارد. وقتي ميديدم به هيچ چيز دل نميبندد، با هيچ تعلقي زمينگير نميشود، هيچ جاذبهاي او را مشغول نميكند. هيچ زيور و زينت و خوراك و پوشاكي دلخوشياش نميشود، يقين ميكردم كه او جسم ندارد، متعلق به اينجا نيست. روح محض است، جان خالص است.
گاهي احساس ميكردم كه فاطمه دلي دارد كه هيچ مردي ندارد. يكه و تنها در مقابل يك حكومت ايستاد و دلش از جا تكان نخورد.
من مامور به سكوت بودم و حرفهاي دل مرا هم او ميزد. چند سال مگر از جاهليت ميگذرد؟ جاهليتي كه در آن شتر مقام داشت و زن ارزش نداشت. زني در مقابل قومي با اين تفكر و بينش بايستد و يكه و تنها از حقيقت دفاع كند!
گاهي احساس ميكردم كه فاطمه دلي از گلبرگ دارد و حيرت ميكردم كه چقدر يك دل ميتواند نازك باشد، چقدر يك انسان ميتواند مهربان باشد.
غريب بود خدا! غريب بود! من گاهي از دل او راه به عطوفت تو ميبردم.
وقتي به خانه ميآمدم انگار پا به درياي محبت ميگذاشتم، انگار در چشمهي صفا شستشو ميكردم. خستگي كجا ميتوانست خودي نشان دهد. فاطمه در اين دنيا براي من حقيقت كوثر بود. با وجود او، تشنگي، گرسنگي، سختي، جراحت، كسالت و خستگي به راستي معنا نداشت.
اكنون با رفتن او من خستگيهاي گذشته را هم بر دوش خودم احساس ميكنم. خستهام خدا! چقدر خستهام.
چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو كنم؟! اگر تغسيل فاطمه به اشك چشم مُجاز بود آب را بر بدن او حرام ميكردم. اگر دفن واجب نبود، خاك را هم بر او حرام ميكردم. حيف است اين جسم آسماني در خاك. حيف است اين وجود عرشي در فرش.
آب بريز اسماء! كاش آبي بود كه آتش اين دل سوخته را خاموش ميكرد، اي اشك بيا! بيا كه اينجاست جاي گريستن.
اي واي اين تورم بازو از چيست؟ ... اين همان حكايت جگرسوز تازيانه و بازوست. فاطمه! گفتي بدنت را از روي لباس بشويم؟ براي بعد از رفتنت هم باز ملاحضهي اين دل خسته را كردي؟ نازنين! چشم اگر كبودي را نبيند، دست كه التهاب و تورم را لمس ميكند. اينجا جاي تازيانه نامردان است در آن زمان كه ريسمان در گردن مرد تو آويخته بودند.
اي خدا! اين غسل نيست، شستشو نيست، مرور مصيبت است. دوره كردن درد است. تداعي محنت است. اي واي از حكايت محسن! حكايت فاطمه و آن در و ديوار! حكايت آن ميخهاي آهنين با بدن نحيف و خسته و بيمار! حكايت آن آتش با آن تن تبدار! حكايت آن دست پليد با اين گونه و رخسار! حكايت آنهمه مصيبت با اين دل بيقرار!
آرامتر اسماء! دست به سادگي از اينهمه جراحت عبور نميكند، دل چطور اينهمه مصيبت را مرور كند؟! چه صبري داشتي تو اي فاطمه! و چه صبري داري تو اي خداي فاطمه!
اينكه جسم است اينهمه جراحت دارد، اگر قرار به تغسيل دل بود، چه ميشد! اين دلِ شرحهشرحه، اين دل زخمديده، اين دل جراحت كشيده!
اسماء بيار آن كافور بهشتي را كه ديگر دل، تاب تحمل ندارد. ثلث اين كافور بهشتيِ جبرئيل آورده، حنوط پيامبر شد و ثلث ديگر، حنوط تو مظلومهي مهربان من! و ثلث ديگر، حنوط من. كي ميشود اين
ثلث آخر به كار بيايد و منِ تنها مانده را به شما دو عزيز رفته ملحق كند؟
آن كفن هفت تكه را بده اسماء! كاش ميشد آدمي به جاي يار عزيزتر از جان خويش، فراق را براي هميشه كفن كند.
بچهها بياييد. حسن جان! حسين جان! زينبم! عزيزم امكلثوم بياييد با مادر وداع كنيد. سخت است ميدانم، خدا در اين مصيبت بزرگ به اجر و صبرش ياريتان كند.
آرامتر عزيزان! از گريه، گريزي نيست. اما صيحه نزنيد، شيون نكنيد، مثل من آرام اشك بريزيد. نميدانم چطور تسلايتان دهم. اين مادر آخر مادري نبود كه همتا داشته باشد، كه كسي بتواند جاي او را پر كند، كه جهان بتواند چون او دوباره بزايد. اما تقدير اين بوده است، راضي شويد به مشيت خداوند و زبان به شكوه نگشاييد.
شما را به خدا بس كنيد بچهها! برخيزيد! اين جبرئيل است كه پيام آورده، برخيزيد! جبرئيل ميگويد: روح اين بچهها مفارقت ميكند از جسم، بردارشان. عرش به لرزه درآمده، بردارشان. شيون ملائك آسمان را برداشته، بردارشان، تاب و تحمل خدا هم ... عليجان! بردارشان.
برخيزيد بر مادرتان نماز بخوانيم، نماز آراممان ميكند. حسنجان! بگو بيايند، به آن چند نفر بگو آرام و مخفيانه و بيصدا بيايند. همه كار همين امشب بايد تمام شود، وصيت مادرتان زهراست.
استاد سيدمهدي شجاعي، كشتي پهلو گرفته
شیخ رجبعلی خیاط(ره) ميفرماید: «قيمت تو به اندازه خواست توست، اگر خدا را بخواهي قيمت تو بينهايت است و اگر دنيا را بخواهي، قيمت تو همان است كه خواستهاي»[1]
روزگار عجيبي شده، انسانها اسير و مسحور «دنياي فاني» گشته و همه دروغها، فريبها، دغلبازيها، بيمروتيها، جهالتها و تغيير ذائقهها و ارزشها را در مسير مغناطيسي آن به جان ميخرند و حواسشان نيست بهايي به گزافي «خدا» در برابر آن ميپردازند. «عروس هزار داماد دنيا» دلها و ديدههايمان را مجذوب خويش ساخته و «خدا»، تنها لقلقه زبانمان و شيريني قسمهاي دروغمان گشته و غريبانه از «متن» زندگيمان به «حاشيه» رانده شده است و همه هم عادت كردهايم به اين خسران و ديگر تنفس در اتمسفر «دنياپرستي» و «خودخواهي» ريههايمان را حساس نميكند، و ديگر كَكمان هم نميگزد كه چرا اينقدر در خدافراموشي جاهلانهيمان، درهم ميلوليم و سرِ خود شيره ميماليم.
دوستان، بايد فراموشي خدا در زندگيمان را جدي بگيريم؛ بايد با خدا رفیق باشیم و به فرمودهی امام بزرگوارمان «يك لحظه از خدا غافل نشویم»2 باید بدانیم که «در درگاه خدا و اولياي خدا همه چيز هست، در حالي كه جاهاي ديگر خبري نيست. علم، حيات، عافيت، دنيا و آخرت آنجاست»3
نكند دانسته و ندانسته بتهاي خودتراشيدهی «پول» و «ماشيـن» و «مقام» و «تيپ و لباس و خانه» را در كعبه دلمان جا داده و به پرستشي جاهلانه بگيريم. به فرمودهی مرحوم حضرت آیتا... بهاءالدینی(ره)، «همه اين اربابها را رها كنيد! فقط يك ارباب پيدا كنيد كه خداي تعالي است»4
دوستان! كاش همه زندگيها، با نيتها و هدفهاي خدايـي، فارغ از دغدغهها و استرسهاي دروغيـن، و فارغ از قيد و بندهاي آرامشگير دنيايي جهتگیری میشد و تداوم مییافت كه «چنانچه زرق و برق دنيا را نخواهي و بهانه خدا را بگيري، در نهايت خداوند متعال دستت را مي گيرد و بلندت ميكند. آن وقت است كه انسان لذت ميبرد»5
امیدوارم که همه بتوانیم در مسیر حقیقت و رو به سوی زیبای بیهمتا قدم برداریم تا زندگیمان زیبا و بابرکت گردد و امیدوارم که «تمنای وصال» همراه و همسفر دائمی ما در این حرکت بماند.
پایان سخن را همچون آغازش به نکتهی لطیف عارف واصل شیخ رجبعلی خیاط(ره) متبرک میکنم که فرمود:«فرهاد هر كلنگي را که ميزد ميگفت «شيرين جونم!» و غير معشوق خود ذكري نداشت. اين دفتر را به عشق محبوب بنويس! پارچه را به ياد او متر كن! در اينصورت همهی اينها مقدمه وصل است، حتي نفسهايي كه ميكشي به ياد او بكش»6
پینوشتها:
1و6 ـ كيمياي محبت، گردآورنده محمدي ري شهري
2ـ صحیفه نور
3و4 و5 ـ آيت ا… بهاءالديني، سلوك معنوي
نویسنده: مهدی حسینقلی زاده